هوووم ... چند وقته دوباره داره بوی اتفاقای تازه می یاد ، خبرای تازه ای می شنوم که هر کدومشون می تونه شروع یه حرکت برام باشه ... نمی دونم یه مدت همه چیز خیلی آرووم بود ، شبیه آرامش پیش از طوفان ، یه چیزی ته دلم میگفت که موقتیه... مواظب باش!.
ولی چیزی که از همه برام مهم تره ،غیر قابل پیش بینی بودن همه قصه هایه که اتفاقای کوچیک برام درست کردن... زندگی اون چیزی که تو فکرشو میکنی نمیشه... شاید اگه اینبار به آخرش فکر نکنم و فقط بتونم خوب حرکت کنم، بهتر نتیجه بگیرم
شایدم باید سطح توقعاتم رو پایین بیارم... زیاده خواه نباشم.یه کم قانع تر بهتر
قبلنا! سر هر ماجرایی بااعتماد به نفس زیاد قدم برمیداشتم و این اعتماد به نفس کاذب یا غروراجازه نمی داد که قسمتای تاریک راه و ببینم و تویکی از همین جاهای تاریک بودش که پام می رفت تو یه گودال بزرگ وبوووووووووم
باید اینو به خودم بقبولونم که همه کارا نباید اون چیزی بشه که من می خوام.و این درسی بود که زندگی تو چند ماه آخر خیلی خوب بهم یاد داد ...
خلاصه باید آماده بشم برا داستانای جدید .
ولی اینبار...
قدری آرووم تر،
محکم تر،
صبور تر،
و قوی تر
.
.
زندگی تولد یه خاطرست...