نفرآخر
تواین شلوغی سرم روکه برمیگردونم , هیچکس نیست .
Wednesday, June 28, 2006
بعضی وقتا نشستیو داری زندگی می کنی ، تو دنیای خودت غوطه وری ... یوهویی یه دست سمتت دراز می شه . اول فکر میکنی یه سلام که باید جوابشو بدی ، دستتو دراز می کنی و می گیریش...اونم تو رو میگیره . ولی با تمام نیروش شروع می کنه به کشیدن. انگار که می خواد تو رو از دنیای خودت جدا کنه و بکشه بیرون. اول مقاومت می کنی ،بی محلی میکنی ، عصبانی می شی ،التماس میکنی ... ولی ول کن نیست همینطور تو رو می کشه... بعد چنگ میزنی ،خراش میدی ، حتی گاز میگیری یو پاره میکنی. آخرسردسته میذاره میره ....ولی تو میمونی با فکرات...چرا خواست تو رو بیارت بیرون؟؟؟ ... مگه این دنیای خودت نبود؟ مگه خودت درستش نکرده بودی ؟ مگه با وجود تمام بدیهاش امن ترین جا برات نبود؟ یعنی همه اینا رو نمی دونست؟
چرا می خواست بکشت بیرون؟
Sunday, June 25, 2006
برای پدر
امروز برای من روز دیگریست. امروز نه آفتاب تند تیز اینجا پوستمو سوزوند.نه آدمای بد حالمو گرفتن... نه خاطرهای گذشته بالا اومد و بیخ گلوم لونه کرد... اصلا هیچ چیز نتونست احساس منو عوض کنه... احساس زندگیمو... امروز به پدر فکر میکردم.به پدرم... زندگیمو از اول دوباره دوره کردم از اول خوندمش ... تو تک تک جاهاش اسمش بود و چه خوشنام. به خودم بالیدم که چنین کسی تو زندگیم بوده .. شاید بتونم بگم بهترین موجود زندگیم... پدرم... برای من مثل دوست بود. همیشه چیزی برای یاد دادن داشت .
از چهره قوی مصممش بود که یاد گرفتم تو سختیها محکم باشم .
از آرامشش بود که یاد گرفتم تو سختیها صبر کنم.
از خند ه هاش بود که یاد گرفتم هر سختیی پایانی داره
.
امروز برای من روز دیگریست. امروز روز تولد پدر است ... روز تولد پدرم... اولین باریست که روز تولدش در کنارش نیستم... و عجب حسرت نبودنش رو می خرم
می دانی پدر . اگه بخوام به خدا بهترین موجود معرفی کنم تو رو معرفی می کنم
دوستت دارم پدر
Thursday, June 22, 2006
آدما روتو دو موقعیت میشه شناخت
یکی تو برخورد اول
یکی تو آخرین برخوردشون
تو هر دو حالت می تونن خاطرهای پاک نشدنی حک کنن
Tuesday, June 13, 2006
می دونی؟ تو مثل آب می مونی... دریا...زلال , شفاف , زیبا...حرکات آروم دلنشینت همه روجذب خودت می کنه.اونقدر که ناخوداگاه به طرفت کشیده می شن... چه لذتی داره چشم دوختن به رقص آروم و ملایمت... اونقدر جذاب هستی که هر کسی رو بدون هیچ تردیدی عاشق خودت میکنی...آرزوی رسیدن به تو... رویای نوازش تو...آغوشتو به نرمی باز می کنی و با همون رقصت معشوقه ت رو بغل می کنی...سبکی , سبک ,تا جایی که احساس بی وزنی رو یاد آوری می کنی...پرواز...لحظه لحظه حضور تو رو احساس می کنه وتو با خنکای خودت آروم آروم تو خودت فرو می دی.بدون هیچ درنگی کامل احاطه میکنی...تا جایی که حیاتی ترین عنصر رو از معشوقه ات میگیری.هوای آزاد رو...حتی اجازه یک لحظه نفس کشیدنم بهش نمی دی زیاد طول نمی کشه. آخر سر هم...
تو , معشوقه های خودت رو در خودت میگیری تا بکشی
میدونی؟...تومثل آب می مونی... دریا...زلال ,شفاف , زیبا ومرگبار
Monday, June 12, 2006
به خاطر گناه ناکرده قصاص شدی.
اینبار انجامش بده.
تا حسرت گناه را نخوری.
وقتی اینجا نیستم کلی مطلب تو سرمه..از صبح کلی چیز اومد تو فکر مو رفت..هی گفتم میام اینجا مینویسم .میام اینجا مینویسم .آخر سر که اومدم همشون پریدن رفتن...شایدم فرار کردن... اصلاگم شدن...نمی دونم این چه سریه,مطمئنم وقتی پامو بزارم بیرون همشون بر میگردن.چند بارم خواستم یه جا یادداشتشون کنم , ولی اونقدر که پر رنگ بودن گفتم بیخیال مگه میشه یادم بره..حالام که یادم رفت .
.
.
فکرامو ندیدی ؟
Thursday, June 08, 2006
دیدی .بعضی وقتا داری چه خوب زندگی می کنی .خیلی راحت. با وجود مشکلات اطرافت می تونی تمام رنگای زندگیتو لمس کنی ... زندگیت رنگیه رنگی ..آبی ..خیلی لذت میبری...ولی اون وسط یهوی یه اتفاق کوچیک میفته...خیلی کوچیک..انوقت تمام خاطرات گذشتت مثل پس آب بالا می آد...رنگای زندگیتو می شوره با خودش می بره. زندگیت می شه سیاه سفید, بی رنگ , بی حال... سرد...
نمی دونم با تمام سختیام تونستم کنار بیام...تونستم یه جوری حلشون کنم. ولی این یه مورد نمی دونم چیکارش.کاش می شد بعضی خاطرات کامل پاک کرد. اونوقت خیالم راحت می شد....شاید باید یه فکر اساسی دیگه براش کنم.
شاید
شاید
.
.
شاید باید به فکر خاطرت جدیدی باشم
Sunday, June 04, 2006
هیچ وقت با یه آدم عاشق بحث نکن .
.
.
چون دیونست
Friday, June 02, 2006
زنذگی شاید شروع سه شلام باشه
.
.
گام اول :
سلام