نفرآخر
تواین شلوغی سرم روکه برمیگردونم , هیچکس نیست .
Sunday, July 30, 2006
گفته بودم که بهم زیاد تکیه نکن ،اصلا تکیه نکن.... مگه نمی دونستی با وجود این ظاهر ، توم کلی ترک و شکاف داره ، مگه همه اینا رو از قبل نگفته بودم . پس چرا انقدر تکیه کردی و فشار آوردی تا بریزم ... می دونی؟ اون دیواری که تو دست تو گذاشته بودی روش کلی ترک ریز توش داشت .اصلا مقاوم نبو د ، خیلی زود فرو پاشید... به من تکیه نکن ، میشکنم ،حتما می شکنم
.
.
اگه این استخره نبود اینجا پوسیده بودم.
.
.
.
هووووم راستی ! فردا تولد مه. همیشه بهترین هدیه رو خودم باید برا خودم بگیرم مخصوصا امسال که هیچکی کنارم نیست
تولدم مبارک .
Monday, July 17, 2006
انگار این هفت روز خوبم تموم شدن و من دیگه یواش یواش باید برم... باید از خونه جدا بشمو دوباره بشم مسافر . چقدر سخته که بدونی کی باید بری . کاشکی از یادم می رفت و درست وقت رفتن یکی بهم گوشزد می کرد که پاشو ، وقتشه ...
هر بار موقع رفتن پاهام لرزیدن ، سرمو بالا گرفتم که کسی اشکامو نبینه . خندیدم که یعنی زود بر می گردم... این دفعم پاهام میلرزن ، بابد بخندم ، باید بخندونم که یعنی زود ی
رفتن سختِ ، خیلی سخت...
Sunday, July 16, 2006
نشستم یه نامه رو که چند وقت پیشا برای یکی ازدوستام فرستاده بودم دوباره خوندم... شاید از نحوه نوشتنش خوشم اومد ،ولی از متنش نه . یه کم به خودم خندیدم که چقدر احساسی بودم ،چقدر همه چیزو باحسای خودم اندازه می گرفتم... ولی الان .خشک جدی و منطقی
نمی دونم ، ولی دوست دارم یه چیزو اعتراف کنم .با اینکه الان این خشک بودن خیلی بیشتر کارمو پیش می بره ، خیلی جلوترم می ندازه ، ولی اون وقتا دنیا روشن تر از الان بود ؛هر چقدرم که حسرت چیزای نداشته رو می خوردیم باز رنگای اون زمان برام شفاف تر از الان بودن.اصلا چون یه جور دیگست برات میشه خاطره. چون متفاوت گوشه زهنت موندگار میشه...همممم خاطره!!!! چقدرشون لای دفترای زندگی گم شدن. چقدرشون توی خط خوردگیا موندن. بعضیاشونم که پاک شدن ، اصلا پاکشون کردن
گاهی وقتا آدم برای رسیدن به نیازاش بدون اینکه خودشم بفهمه پا رو همه چیز میزاره . له کردن کار سختی نیست ، به شرط اینکه دیگه هیچوقت هوسشو نکنی .اونوقته که می شه برات طاقت فرسا...
Wednesday, July 12, 2006
لعنتي‏، برام شدي مثل خدا
ولي !
متاسفم
من خداپرست نيستم
.
.
.
اعتقاد انتظار مياره...پرستشم همينطور. تو به خدا معتقدي ، اونو ميپرستي ، بهش ايمان داري... خوب ، درست.ولي اينا كه الكي نيستن .مي پرستيش چون چيزي ازش مي خوايي ، حاجتي داري ، نياز داري......نمي دونم؟ .ولي اگه نيازي نداشتي بازم همينقدر پايبند مي موندي؟ نگو نه؟..بيشتر فكر كن.
ببين ،همه ما يه سري آرزوهايي برا خودمون داريم ، هدف داريم..براي رسيدن بهشون تلاش ميكنيم..خوب خيلي دوست داريم كه تو راهمون يكي بياد كمكمون
حتما ميگي چه كسي بهتر از اون... قبوله، ولي وقتي تو زندگيت كاري كني كه مجبور باشي منتظر بموني ، اون زندگي برات كش مياد ميشه آدامسي كه چسبيده ته كفشت..خسته ميشي ، فرسودت ميكنه...
خوب، اگه نيازيت بر آورده نشد ، اونوقت چي؟ بازم مؤمن باقي ميموني؟..بازم به همون اعتقادات قلبيت پايبند هستي يا نه؟.نه به كلام نه به گفتار ته ته دلت ، بازم قبولش داري؟...يا نه اون موقع پس ميزني ، جا ميري يا اصلا بيخيال ميشي
ميدوني؟ اينم يه جور بازيه... هيچوقت سعي نكن كه انتظارات از كسي اونقدر زياد بشه.تا بعدانتوني قبولش داشته باشي...
يه چيز ديگه معجزه وجود نداره ، هيچوقتم نبوده...معجزه منم، تويي ...معجزه رو بايد ساخت..خودت بايد بسازيش.
حالا بلند شو ..الكي دستاتو به آسمون دراز نكن..با اين كارا به جايي نميرسي...
شايد كه خدا خودت باشي
Tuesday, July 11, 2006
اینکه مسافرباشی یه جورایی هم بده هم خوب...
بده ، چون هر جایی که میری ،غریبه ای و ناشناس. تنهایی اولین چیزی که سر کشی می کنه وخودشو به رخت میکشه .ناشناس بودنت باعث میشه که همون اول بهت اعتماد نکنن ، سنگینی بی توجهی هاشون ، ترد کردن هاشون ،حتی بایکوت کردناشون با اون نگاههای محو و بی روح و خالی از هر نشانه ای ، روت تاثیرمی زاره و تو رو میبره خودت ،تا جایی که مجبور می شی برای فرار از این نگاه ها گارد دورتو خیلی محکم ببندی و برای یه مدتی تو خودت غوطه ور شی و فرو بری ... کلی طول میکشه تا خودتو بشناسونی .بگی چی هستی ، کی هستی ، از کجا اومدی
.
.
ولی خوبه ، چون هر جایی که میری آدما برات بکرو دست نخوردن. گذشته ای ازشون نداری و برای همین برخورد ات بدون قضاوت قبلی میشه ،بدون هیچ دلگیری یا حتی چشمداشتی از قبل . ازشون خاطره ای ، چیزی نداری و برای همین می تونی دنبال خاطره های جدیدی باهاشون باشی ... مهمترین بخشش اینه که هیچ داستانی از تو ندارن و تو میتونی راحت دفتر خاطراتتو پاره کنی بدون اینکه هیچ اثری یادگار بمونه ، خلاصه اینکه محیط جدید رو میتونی خیلی راحت و بدون هیچ نشونه ای از قبل بسازیش
.
.
.
اگه مسافر بمونی می تونی همیشه قصه های جدیدی بسازی با آدمای خاص خودش ،حتی اگه قصه ت خیلی سخت شد میتونی ادامش ندی و بری سر یکی دیگه .ولی با وجود آدمای زیادی که اطرافت میبینی اون تنهاییه ، همیشه برات خود نمایی میکنه... پس بهتره قاطی یکی از قصه های خودت بشی و همونجا بمونی
Sunday, July 09, 2006
اگه یه روزی خواستی جواب چراهای زندگیتو بگیری فقط یه راه داری...
دلتو بزن به دریا واز اون جایی که برا خودت درست کردی بیا بیرون...
Wednesday, July 05, 2006
این روزا آدمای خوب کم نیستن. کسایی که حظورشون حتی کم و نا محسوس می تونه روح مرده آدمودوباره زنده کنه.با لحظه های کوچیکی که با خودشون میارن یه رنگ از زندگی رنگی مومیسازن ... می رسی از همشون ... قبلنا ، دوست داشتم که همیشه کنارم باقی بمونن... ولی گذشت زندگی نشون داد که موندگار نیستن .چون همون رفتن و اومدنشونه که باعث میشه ناب باقی بمونن . برا همینه که الان میذارم هر وقت که دوست داشتن برن و بیان .بدون هیچ سوال و جوابی...
فکر کنم اینطوری خودشونم راحت ترن.
وقتی خوابدی نسیم خنک می زنه به صورتتو می ره زیره پوستت... برکه میگردی و چشم باز میکنی چشمت میفته به ستارها...یه جورایی حال آدم گرفته می شه