اینکه مسافرباشی یه جورایی هم بده هم خوب...
بده ، چون هر جایی که میری ،غریبه ای و ناشناس. تنهایی اولین چیزی که سر کشی می کنه وخودشو به رخت میکشه .ناشناس بودنت باعث میشه که همون اول بهت اعتماد نکنن ، سنگینی بی توجهی هاشون ، ترد کردن هاشون ،حتی بایکوت کردناشون با اون نگاههای محو و بی روح و خالی از هر نشانه ای ، روت تاثیرمی زاره و تو رو میبره خودت ،تا جایی که مجبور می شی برای فرار از این نگاه ها گارد دورتو خیلی محکم ببندی و برای یه مدتی تو خودت غوطه ور شی و فرو بری ... کلی طول میکشه تا خودتو بشناسونی .بگی چی هستی ، کی هستی ، از کجا اومدی
.
.
ولی خوبه ، چون هر جایی که میری آدما برات بکرو دست نخوردن. گذشته ای ازشون نداری و برای همین برخورد ات بدون قضاوت قبلی میشه ،بدون هیچ دلگیری یا حتی چشمداشتی از قبل . ازشون خاطره ای ، چیزی نداری و برای همین می تونی دنبال خاطره های جدیدی باهاشون باشی ... مهمترین بخشش اینه که هیچ داستانی از تو ندارن و تو میتونی راحت دفتر خاطراتتو پاره کنی بدون اینکه هیچ اثری یادگار بمونه ، خلاصه اینکه محیط جدید رو میتونی خیلی راحت و بدون هیچ نشونه ای از قبل بسازیش
.
.
.
اگه مسافر بمونی می تونی همیشه قصه های جدیدی بسازی با آدمای خاص خودش ،حتی اگه قصه ت خیلی سخت شد میتونی ادامش ندی و بری سر یکی دیگه .ولی با وجود آدمای زیادی که اطرافت میبینی اون تنهاییه ، همیشه برات خود نمایی میکنه... پس بهتره قاطی یکی از قصه های خودت بشی و همونجا بمونی