نفرآخر
تواین شلوغی سرم روکه برمیگردونم , هیچکس نیست .
Monday, August 28, 2006
هوووم ... چند وقته دوباره داره بوی اتفاقای تازه می یاد ، خبرای تازه ای می شنوم که هر کدومشون می تونه شروع یه حرکت برام باشه ... نمی دونم یه مدت همه چیز خیلی آرووم بود ، شبیه آرامش پیش از طوفان ، یه چیزی ته دلم میگفت که موقتیه... مواظب باش!.
ولی چیزی که از همه برام مهم تره ،غیر قابل پیش بینی بودن همه قصه هایه که اتفاقای کوچیک برام درست کردن... زندگی اون چیزی که تو فکرشو میکنی نمیشه... شاید اگه اینبار به آخرش فکر نکنم و فقط بتونم خوب حرکت کنم، بهتر نتیجه بگیرم
شایدم باید سطح توقعاتم رو پایین بیارم... زیاده خواه نباشم.یه کم قانع تر بهتر
قبلنا! سر هر ماجرایی بااعتماد به نفس زیاد قدم برمیداشتم و این اعتماد به نفس کاذب یا غروراجازه نمی داد که قسمتای تاریک راه و ببینم و تویکی از همین جاهای تاریک بودش که پام می رفت تو یه گودال بزرگ وبوووووووووم
باید اینو به خودم بقبولونم که همه کارا نباید اون چیزی بشه که من می خوام.و این درسی بود که زندگی تو چند ماه آخر خیلی خوب بهم یاد داد ...
خلاصه باید آماده بشم برا داستانای جدید .
ولی اینبار...
قدری آرووم تر،
محکم تر،
صبور تر،
و قوی تر
.
.
زندگی تولد یه خاطرست...
Thursday, August 17, 2006
میدونی چیه رفیق؟... شاید من نتونم مثل توجلوی مهربونی تاب بیارم ، برا همینه که همیشه یه بهانه ای در میارم و در میرم ، نه اینکه من خوب باشم تو بد ا ، نه . مهربونی خوبه ،پشت سرش دوست داشتن و میاره، ولی وقتی که خیلی زیاد میشه یه جورایی بندیت می کنه. در بندت می ذاره ... خوب، مجبوری جواب بدی ، یه عده میگن نه ما بدون هیچ انتظاری این کارو میکنیم. ولی میدونی چیه؟ دروغ میکن ،باور کن...
همیشه از محبت ترسیدم . احساس کردم که مثل یه دیوار شفاف آرووم آرووم داره دورمو میگیره... شاید این حرف برات مسخره بیاد. ولی احساس کردم آزادیم داره گرفته میشه ،یه نفر دیگه میخوادش . برا همین در رفتم ، فرار کردم... شاید درست نبوده ولی راستش ترسیدم
.
.
.
آزادیم رو به هیچ قیمتی از دست نمی دم، حتا به بهای به دست آوردن عشق باشه
Wednesday, August 09, 2006
بعضی وقتا ،
تنهایی میاد که روزگارتو سیاه کنه
فرقی نداره که کجا باشی. تو خونه ، سر کار ، تو بازار ، تو مهمونی...
.
.
یواش یواشم نمیاد که متوجه شی
یهویی میاد تو جونت ، اونوقته که وجودت سرد میشه ، یخ میکنی ...خیلی زود حسش میکنی
اونوقته که بی حس میشی ، جات یادت می ره ، تو زمان و مکان گم می شی
آخه اومده که روزگارتو سیاه کنه
.
.
.
فرقیم نداره قوی باشی یا ضعیف ، شاد باشی . یا ناراحت . هر چی باشی
هر چقدرم ادعا داشته باشی میخکوبت میکنه
میاد و با تمام قوا روزگارتو سیاه می کنه
جلوش کم میاری ، مجبوری که کم بیاری ، بی محلی و مقاومتم فایده نداره
فرارم نمی تونی کنی
التماس که اصلا
....
میاد و با تمام نیروش خودشو به رخت می کشه
از دیو و غول و هیولام بدتره
با کف دستش پشت سرتو میگیره و صورتتو محکم می کوبه به زمین . خاک مالیش می کنه
انفدر ادامه میده تا پاهات سست شه و جلوش زانو بزنی
حالا تو بیا هی زار بزن ، مگه حالیش می شه.
بدتر میکنه...
آخه می خواد روزگارتو سیاه کنه
.
.
.
اونقدر ادامه میده تا از حال بری
خوابت ببره
بعد میذاره میره
تنهایی بده ، خیلی بده ،زهره ،خره ، آَشغاله
وقتی که میاد
روزگارتو سیاه می کنه
Friday, August 04, 2006
آگه جلو شکست تاب آوردی ، اونوقته که محکمی و سرسخت و برنده
Wednesday, August 02, 2006
درست تو لحظه هایی که فکر میکنی هیچ کس نیست ، آدما یکی یکی از گوشه کنار جمع می شن و یکی از بی نظیر ترین و ناب ترین لحظه های زندگی رو برات رقم می زنن ... دیشب به معنای واقعی شوکه شدم ، اولش دنبال این بودم که حالا کسی نیست ، شب تولدم چه حالی می تونم به خودم بدم ، آخه تولد خودم بود الکی که نیست .حتی برنامه های کاریمم کنسل کردم . می دونستم که تو اینجا کسی حال نداره باهام بیرون بیاد. ولی وقتی چشام رو بهتر باز کردم سه تا آدم خندون با یه کیک کوچولوی با نمک با کلی خوردنی که همه شون تو یه خونه شاد یه جا جمع شده بودن پیدا کردم . فقط می تونم بگم واقعا شب به یاد موندنی برام شد . از اون شبا ، که بعدنا هر وقت یادش افتادی ، یه لبخند می تونه روی لبات خودشو نشون بده .
می دونی وقتی سختی خیلی زیاد بشه ، آدما به هم نزدیک تر میشن ... صمیمیت ناشی از سختی هایی که بوجود میاد شاید یه دلیل برا تحملش باشه... شاید