نفرآخر
تواین شلوغی سرم روکه برمیگردونم , هیچکس نیست .
Saturday, September 23, 2006
شاید منم خیلی اشتباه کردم...ولی یه جایی از همه بیشتر ، خیلی زیاد... ولی عوضش زندگی خوب قصاصم کرد به بهترین نحو ممکن ... توی همین دوران بود که فهمیدم ایستادن و موندن ،خیلی راحت تره ازپس دادن یه اشتباه
.
.

یا باید پاش وایسی
یا اگه نتونستی ، زندگی خودش حقشو ازت میگیره
گاهی خیلی ظریف زیرکانه
گاهیم خیلی خشن و بی رحمانه
.
.
می دونی ! هر وقت که سر یه قصه موندی، مهم نیست که چیه . کافیه که یکم برگردی به عقب .یه زیر چشمی پشت سرت و نگا ه کنی... اونوقته که میبینی یه جا یه اشتباه کردی ، ولی غرورت نذاشته که قبولش کنی و این شده شروع یه ...
چارشم دور نیست ، فقط یکم مشکلِ . فقط کافیه یکم عقب برگردی و درستش کنی ولی این درست کردن خیلی سخت، خیلی... مخصوصا برا من .
Wednesday, September 06, 2006
چیز جالبی که از جنگ یاد گرفتم ، گذشته از همه بدیاش ... این بود که اونایی که صف جلو ایستادن و جنگیدن ، یا همه کشته شدن یا جانباز شدن افتادن کنار خونشون . اونیم که الان به همین عنوان کاره های شده و هی دم از شجاعت خاطرات جنگش میزنه ، یا کسی بوده که فرار کرده ، یا اون عقب عقبا بوده داشته با زیر پوش و شلوار و پوتین ، والیبال یا فوتبال گل کوچیک بازی می کرده ، حالا م که دیده همه چیز تموم شده اومده خودشو جای یه آدم با شهامت جا زده ... وگرنه همه اونایی که یکم فقط یکم جرات داشتن دیگه نیستن.
.
فکر می کنم زیندگیم بعضی وقتا مثل میدون جنگ می مونه ، اونی که جلو وای میسه و با هر چی سختیه دست پنجه نرم می کنه . با همه قدرت و مقاومتش اثری ازش باقی نمی مونه . یا اگرم چیزی ازش بمونه ، کسی خبر دار نمی شه ، یه عده هم هستن که وای میسن و نگاه می کنن ...میشن تماشاگر ... حتی جرات یه قدم جلو رفتن و کمک کردنم ندارن ، تازه بعضی وقتا ، تا احساس خطر میکنن همه چیز و رها می کنن و در میرن .بعد وقتی که آبا از آسیاب افتاد و موج ها خوابید و همه چیز آروم شد. از لونه هاشون بیرون میان و شروع می کنن دم از شجاعت زدن و روزای سخت زندگی که چطور باید مقاومت کرد.
.
.
همیشه کسی که ادعای شجاعت می کنه ، کسی بوده که فرار کرده . این آدم یه ترسو بیشتر نیست
.
Friday, September 01, 2006
وقتی داره بهت تجاوز می شه ، کاریم نمی تونی بکنی ، کافیه بخوابی و لذت ببری.
.
.
یه کم یواش تر