نفرآخر
تواین شلوغی سرم روکه برمیگردونم , هیچکس نیست .
Sunday, October 08, 2006
دوست دارم...
وقتی که تو خوابیدی
خواب خوابی.
من بیام بغلت کنم.
ولی تو بیدارنشی
بعد خودتو تو بغلم جمع کنی
سرتم بذاری رو بازوم
منم مو هاتو ناز کنم
صبحم قبل اینکه بیدار شی برم
....
صبح که بیدار شدی
بری جلو آینه خودتو نگا کنی
دست ببری تو موهات
یه لحظه با نگات یه مکثی به خودت تو آینه کنی
بعدشم بری.
.
.
.
ولی هیچوقت
نفهمی که
من کل دیشب بغلت کرده بودم
Saturday, October 07, 2006
یه اتفاق ساده ، یه تلفن ساده ، دوباره باعث شد که گارد همیشگیم بیاد سراغم.اینطوروقتا سریع با مخاطب فاصله میگیرم .ازش دور می شم. دلم رو میزنه ،احساس بندی بودن شدیدی بهم دست میده ، که میدونم یه تنفر خاصی پشتش خوابیده... فقط نمیدونم که تاکی می مونه...حداقل کاش تواین وقت که دارم میرم اتفاق نمی افتاد میذاشت براچند روز دیگه... ناخوداگاه خیلی تو دنیای خودم فرو میرم.از دنیای واقعیم کنده می شم ، اصلا بلکل قطع می شم ، یه کم که گم بشم ،از سرو صداها که فاصله بگیرم ،آرامش یواش یواش خودش میاد سراغم
.
کاشکی بارون بیاد ،حداقل اینطوری وضعیت بهتر می شه.